شخصی،در سرسرای بیمارستان،ایستاده بود و چشمش،به در اتاق عمل بود.دکتر بالاخره از اتاق عمل،
بیرون آمد و خطاب به آن جوان گفت:من خیلی متاسفم.من هر کاری از دستم بر می آمد انجام دادم.
امّا متاسفانه،به علت اینکه نخاع بیمار به شدّت آسیب دیده بود،مجبور شدم که هر دو پایش را،قطع
کنم.همچنین،مجبور شدم که چشم راست همسرتان را هم تخلیه کنم.شما باید از این به بعد،از او
پرستاری کنید.باید با لوله مخصوص،به او غذا بدهید.و او را تر و خشک کنید.گاهی هم با او حرف بزنید
گرچه او نمیتواند جواب سوالات شما رو بدهد.زیرا پرده های گوشش پاره شده و همچنین تارهای صوتی
او،به کلّی از بین رفته.هرچه حرفهای دکتر،جلوتر میرفت،پسرک نیز،وارفته تر میشد.دکتر که حال پسرک را
اینگونه دید.دستی به پشت پسرک زد و گفت:
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.هه.شوخی کردم.همسرتان همان اوّل با زندگی وداع کرد و مرد

کشید دستی به روی آن،که ناگاه بدید از آن چراغ،آمد برون؛دود
زترس،انداخت آن را و،عقب رفت نگاهش خیره ماند،بر دود،آنسان
که می افتد به مار،چشمان خرگوش و یا چون،هیپنوتیزم میگردد انسان
بدید آن پیرزن،با ترس و وحشت بشد آن دود،کم کم،شکل یک غول
بگفت غول چراغ:((ارباب تازه!!!! چه میخواهی زمن؟ویلا و یا پول؟
اگر شوهر نکردی،تا به این سن سراغ دارم برایت،کیس عالی!!!!!
فراوان دارد از خود،پول و ثروت ولی بهتر،که سنّش را،ندانی!!!!!
و یا شاید بخواهی،دور دنیا بگردیّ و،عجایب را ببینی!!!
دلت خواهد،روی در کشور هند؟ به پشت فیل،میخواهی بشینی؟
بگو اکنون،چه میخواهی،تو از من؟ هر آنچیزی،که میخوای،بگو زود
بگو زود و نکن،تردید در آن)) بشد آن پیرزن،شاد و بفرمود:
((الهی من شوم،قربان شکلت!!!)) یکی این را نگفت:((این آرزو بود؟))
بگفت و شد،فدای غول،آری ز تعارف،کس نبرده،تاکنون سود
بود این پند،پنهان در حکایت: ((ز تعارف کم کن و،بر مبلغ افزا))
تعارف خوب میباشد،ولیکن نه هر وقت و،نه با هر کس،نه هر جا
............................................
شعر از بهنام منصوری
امیدوارم خوشتون اومده باشه.
